خاطره های سربسته(2)

خرید بک لینک

«روز خوش سربازی با همکار جدید»

یه جمله نسبتا طلایی هست که به میمِ عزیز زیاد گفتمش. «اونقدری که بچه برام مهمه، زن برام مهم نیست» یا یه کم عربستانیتر: «زن خوبه برای بچه». تا خانما مثلِ میمِ عزیز بلاکم نکردن از شوخی بگذریم...عارضم به خدمتتون که حقیر، علاقهی وافر و حتی وافلی به بچههای کوچیک دارم. غریبه و آشنا هم نداره، اگه فرصت بده رفیق میشم با همه بچههای کوچیکِ دنیا. حتی از الان تصور میکنم که هرشب با چه کیفیتی با پسرم کشتی میگیرم و با دخترم عروسکبازی میکنم. مگه اینکه اونموقع همه چیز مجازی شده باشه که کلا پدر و مادر نقش خاصی توی زندگی بچهها نداشته باشن. که هیچ بعیدم نیست!

امروز یه همکار جدید اومد توی دفترمون که شیرینزبونیش خستگی کار رو از تنم رُبایش کرد! هم اسم خودم بود و مثل خودم شیرین زبون! D:

ازینکه برای تکتک سوالپیچها و حرفام، جوابای مخصوص خودشو داشت کیف میکردم. ازش پرسیدم "چندسالته؟" گفت "سیس!" "چند؟" ، "سیس!" پرسیدم "من چندسالمه؟" گفت "هست به نظر میرسه" بعدِ خندهی فراوان پرسیدم "استقلال چندتا گل خورد" گفت "همون آبیه که کچله؟" بعدِ قهقهه زدنم گفت "سیس تا!"

بعد باهم نقاشی کشیدیم روی تابلویی که برنامهی کاری من بود مثلا! بعد پاستیل خوردیم. بعد سلفی گرفتیم. بعد که ساعت کاری پر بارم با این همکار جدید تموم شد و خواستم برم وایساد جلو در دفتر، گفت نمیذارم بری! این شد که نیمساعت اضافه نشستم تا ایشون به شرط اینکه بعدا برم خونهشون رضایت بده تا برم خونه مون.

توضیح اضافه: پدرش روحانیه،توی دفتر با رئیس جلسه کاری داشتن. منم با ایشون جلسه گرفتم.

غرولند این ماه...

ما را در سایت غرولند این ماه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 17:15

صفحه بندی