توی اتاقش بود و بلند بلند صحبت میکرد.(تکالیفش رو هم با صدا انجام میده!) از کلمههاش فهمیدم بازم توی دفترش قصه نوشته. صداش کردم. توی اتاقم بودم. ازش پرسیدم: «این انشاء بود؟» با مکث جواب داد: «نه. از روی کتاب باید مینوشتیم با تخیل خودمون.» گفتم: «پس قصه بود. بیا اینجا تا یه چیزی بهت بگم، دفترتم بیار.» خیلی زود اومد و کنارم ایستاد. متنش رو نگاه کردم. بهش توضیح دادم راوی چیه. گفتم هر قصهای، یه راوی مشخص داره. که اگه مدام توی قصه جابجا بشه، شنوندهی قصه رو گیج میکنه که کی داره قصه رو تعریف میکنه. بعد روی متن، نشونش دادم کجاها راوی رو عوض کرده. گفتم قصههایی که مینویسی خیلی روون و جذابن. اینم دقت کنی بهتر میشه. با دقت بهم گوش داد و سر تکون داد و گفت باشه و رفت پیش میمِ عزیز و گفت: «چقدر خوبه داداشمَهدی! چیزای خوبی بهم یاد داد کیف کردم!».
این،از معدود کنشهای من بود نسبت به نیازهای گوناگونی که ازش میبینم. از خودم میپرسم «چرا!» چرا من که طرفدار و مدعی دوست داشتن بچهها هستم، با خواهر کوچیک و مستعد خودم، حالی به حولی رفتار میکنم؟ خدا میدونه چقدر ذوق داشت از نکتهی سادهای که بهش گفتم و خدا میدونه اگه توی Mood نبودم، بیخیالی طی میکردم!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: کاملا یهویی اومده میگه میدونی تولد من یکشنبهست؟ گفتم حالا کو تا تولدت!(آخرای فروردین) گفت "حالا دیگه...!" خلاصه یادم انداخت برم به لیست بلندبالای کادوهایی که باید تهیه بشن نگاه کنم. دقیقا روز قبلش یه امتحان شفاهی(حوزه) خیلی سخت و پر اضطراب دارم! اگه شانسش باشه و من قبول بشم براش یه وانت کادو میگیرم والا فلا! D:
ما را در سایت غرولند این ماه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 53